کیارشکیارش، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

نی نی خوشگلم کیارش

تقدیم به عشقم...پسرم....عمرم....نفسم....کیارشم

چشماى بسته ى تو رو با بوسه بازش ميكنم قلب شكسته ى تو رو خودم نوازش ميكنم نميذارم تنگ غروب دلت بگيره از كسى تا وقتى من كنارتم به هرچى ميخواى ميرسى خودم بغل ميگيرمت پر ميشم از عطر تنت كاشكى تو هم بفهمى كه ميميرم از نبودنت خودم براى تو شبا بهونه هات و ميشمرم جاى تو گريه ميكنم جاى تو غصه ميخورم هرچى كه دوست دارى بگو حرفاى قلبتو بزن دلخوشيهات مال خودت درد دلات براى من من واسه داشتن تو قيد يه دنيا رو زدم كاشكى ازم چيزى بخواى تا به تو دنيام و بدم خودم بقل ميگيرمت پر ميشم از عطر تنت كاشكى تو هم بفهمى كه ميميرم از نبودنت خودم براى تو شبا بهونه هات و ميشمرم جاى...
7 اسفند 1391

یه خبر تازه.........

دیشب جوجه وقتی 1 سال و 22 روزش بود................................ یعنی در تاریخ 91/12/2 ساعت 11 شب................................... خود_خودش .... به تنهایی.... تونست..................................... به مدت 5 دقیقه سر پا بایسته    نمی دونی پسرم منو بابایی با دیدناین صحنه چه ذوقی کردیم ! تو هم با  دیدن ما اولش اینجوری بودی ...   و منو بابایی  و تو  و منو بابایی  و باز هم تو    و باز هم منو بابایی و بعدش تو  و باز هم منو بابایی  و نهایتا تو کوتاه اومدی و  با دس دسی کردن مداومت ما رو همراهی کرد...
3 اسفند 1391

جشن تولد کفشدوزکی عشقم

      تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی   الهی جاده زندگیت هموار ... آسمان چشمانت صاف ... و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشد  و هیچ وقت از دنیا خسته نباشی     کیارش عزیزم تمام لحظه های عمر منو بابایی بدرقه نفس کشیدن توست! به دنبال کوچکترین فرصت بودیم  تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنیم... "       ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگوییم!تولدت آذین زندگیمان باد             بالاخره تموم شد....  چند...
15 بهمن 1391
32837 0 21 ادامه مطلب

امروز یه کار ضروری دارم...

کیارش نازنینم .... گل روی زمینم.... دستان کوچکت                       لبخند مهربانت                                            روی ماهت                                                            آوای دلنشین صدایت                       &...
3 بهمن 1391

هی دنیا من دارم یک ساله می شم!

یاد گرفتم بخندم و گریه کنم ... سپس نشسته و بایستم ... و حالا حتی می تونم راه برم اگه دست های کوچولوم رو بگیرید... اما شروع هر کاری زیباست....     "هی دنیا من دارم یک ساله می شم"     عزیزکم.... امیدوارم همیشه لبخند بر لبانت جاری باشد تا بهار قلب من و بابایی  هرگز نمیرد.  روزها دارن از پی هم سپری میشن و تو رفته رفته داری بزرگ و بزرگتر و شیرین و شیرین تر از روزای قبلی مشی!  کم کم داریم به تولد توی نیم وجبی نزدیک میشیم....  یه ماهی هستش که با عشقم مشغول آماده کردن تدارکات تولدت  هستیم...     &...
25 دی 1391

سومین دندون پسر گلم

آدم باید یه "تو "داشته باشه که هر وقت دلش از این دنیا و آدماش گرفت ، بگه : بیخیال خوبه که "تو" هستی پس بیخیال ، خوبه که "تو "هستی کیارش عزیزم.... گل پسری تو آخرای 10 ماهگیت بودی که باز دیدم داری کج خلقی می کنی...  کلی کلنجار رفتم تا اینکه بعد 2-3 روز دیدم ای دل غااااافل......    فرشته دندون دوباره مهمون خونمون شده جینقیلی من داره از لثه بالاییش یه دندون دیگه در میاره    الهی مامانی قربون پسملش بشه.... عزیزکم دیگه داری بزرگ میشی.... مرد میشی..... اين روزها عجيــب وابسته شدی به آقای پــــــدر .... به محــض دیدن صورت گرم و مهربونش ، چنان دست و پا میزنی ، برایش می خندی و دلبری می کنی...
19 آذر 1391

مامانت واست حرفایی داره که به درد روزهای عاشقیت میخوره....

پســـرم! پسر خوبم... میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی.... میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری! این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....! که تو حاصل عشقی پســ ـرم.... مامانت برای تو حرف هایی داره..... حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره..... عزیزدلم! یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموست. روزهایی میرسه که بهونه میگیره. بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!" و اون میزنه زیر گریه.... زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم... موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درش بیاری... ب...
13 آذر 1391

مامان بد!

دیروزصبح وقتي كه از خواب بيدار شدم تا يواشكي حاضر شم بیام سر كار ديدم زودترازمن ازخواب پاشدی زير چشمي بهم نگاه مي كني...  . . .  الان ساعت نزديك 10 شب و چشمام پر اشك...   هيچوقت با نوشتن نميشه عمق سوختن جيگر و قلب رو به كسي نشون داد....   چشماي نازت آروم داشت نگاهم مي كرد و خدايا چقدر اين نگاه آرامش داشت و پس از اون...  لبخند نازت بود كه مهمون لبات شد... من كه آماده شده بودم برم حاضر شم ...پاهام چسبيد زمين... انگار يه قدرتي نمي زاشت كه برم....   مگه مي شد از اون چشمها دل كند ؟؟ مگه مي شد از اون نگاه فرار كرد ؟؟    خد...
20 آبان 1391

من تا پایان 9 ماهگیم :)

ای خدا..... دیگه جدی جدی وقت کم میارم .........                                              پسملی این روزا خیلی شیطون شدی...  خودت برنامه روزانتو ببینی می فهمی چقدر بلا شدی  - اول از همه که از خواب پا می شی خیلی خوش اخلاقی ....       -بعدش اگه دیدی تحویلت نمی گیرم میشی این :   -و بعدش :  -و بعدش ...  :   و نهایتا ....     و من بعد از این مرحله هست که 15 دقیقه فرصت دارم کل کارای خونه رو انجام بدم  .......... ...
20 آبان 1391